خرید بک لینک

از دورها چه زیباست امواج آبی

عشق اما دریغ و افسوس

چون میرسی سرلب است

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

زندگے شبیه شعرے است

قافیه هایش با من

تــــو فقط

همیشه

ردیف باش...

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

حتــــی کفش هم اگر تـَــنـــگـــــ باشد

زَخـــــــمــــی مــیکند انـســان را

وایـــــــ به حال وقتی که دِلــــــ تـَـــنـــگ بــاشـَـد . . . . .

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29


هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تا بی قرار!

عشق آن سفربزرگ!

آه چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است

این جا نبودن.

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

پیش از این ها فکرمیکردم خدا خانه ای دارد میان ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او هر ستاره ، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او ، آسمان نقش روی دامن او ، کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او ، آفتاب برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا دز ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم ، از خود ، از خدا از زمین ، از آسمان ، از ابر ها

زود میگفتند : این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه میپرسی ، جوابش آتش است آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت میکند تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ، سنگت میکند کج نهادی پای ، لنگت میکند

تا خطا کردی ، عذابت میکند در میان آتش ، آبت میکند ...

با همین قصه ، دلم مشغول بود خواب هایم ، خواب دیو و غول بود

خواب میدیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین

محو میشد نعره هایم ، بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من ، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه میکردم ، همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه ، در یک روستا خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست ؟ گفت : اینجا خانه ی خوب خداست !

گفت : اینجا میشود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد با دل خود ، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

گفت : آری خانه او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست ، معنی میدهد قهر هم با دوست ، معنی میدهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی ، نقش روی آب بود

میتوانم بعد از این ، با این خدا دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

میتوان با این خدا پرواز کرد سفره دل را برایش باز کرد

میتوان درباره گل حرف زد صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره ، صدهزاران راز گفت

میتوان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند

میتوان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت میتوان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا " پیش از این ها فکر میکردم خدا

"

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

.

خدایا به هر که و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی

عشق هر کسی را بدل گرفتم تو قرار از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم

در سایه امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی بوجود آورم

تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم

و هیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی و امنیتی در دل خود احساس نکنم ...

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

خدایا میدانی که تار پود وجودم با مهر تو سرشته شده است

و از لحظه ای که به دنیا آمده ام نام ترا در گوشم خوانده اند و یاد تو را بر قلبم گره زده اند

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

بَعضے وَقتآ دٍلـت میخوآد


دَستآتو بذارے زیرٍ چونَت


چشم تو چشم خُدا بشے


زُل بزنے و بهش بگے


"کہ چـــــــــے مَثــــــــــــــــــــلا؟"

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

گاهــے جُلوُے آینـِﮧ مــے ایستَم...


خُودم را دَر آن میبینَم...


دَست روے ِشانـِﮧ هایَش میگُذارَم...


وَ میگویَم: چـِﮧ تَحَمُلــے دارَد دِلَت...!

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:29

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم:
من رفتم، باهات قهرم، دیگه تموم، دیگه دوستت
ندارم...!

وچقدر دلم میخواهد بشنوم:
کجا بچه لوس؟ غلط میکنی که میری! مگه دست خودته؟
رفتن به این راحتی نیست...!
اما نمیدانم چه حکمتیست که آدمی , همیشه اینجور وقتها
میشنود:
به جهنـــــــــــــــــــــم...!

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

تــو را که از دلــم کم میکنــم ،


باقیمانده صفــر میشــود …


جمع هم کـــه مــیکنــم


پشیـــمانـــم مـــیکـــند از مـــاشـــدن

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

کاش تو بــــودی و من !

نمـ نمـ باراטּْ،

یک جاده بــــــــے انتها ...

دســــت در دســـت همـ ...

بدون چـــــــتر !

زیـــــر باراטּْ،

خیـــس خیـــــس .

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

دیدن اینکه مــــــــــــرد جلو روت گریه کنه یا از غمش به تنهاییش پناه برده باشه درد آوره...!
اما درداورتر اینه که تو که اینقدر دوسش داری ...!!
ندونی چطور آرومش کنی.........!

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

صبر برای من یعنی:

خشک شدنِ تمامِ علفهایی که زیرِ پایم سبز شده اند...

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

به آسمان که نگاه میکنم خوشحالم...
باز هم با کمی فــاصــله...
زیر یک سقفیم...

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

کسی چه میداند؟؟...
شاید شیــــــطان عاشـــــق حـــوا بود...
که به آدم سجده نکرد...

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

می گفت نازنیــــــــــــــــــــــــــــــــن بمیرمم نمیــــــــــــــــــــزارم گریــــــــــــــــــه کنی

حالا کجاست ک نزاره گریه کنم.....

(به خودت نگیر با تو نیستم....)

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

باید
ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺎﺷﻦ ؛
ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻦ ؛
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻍ
ﺑﮕﻲ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﺎﺷﻦ ؛
...ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻲ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ؛

ﺍﮔﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ ،
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﻓﺎﻳﻲ ،
ﺍﮔﻪ ﻳﻚ ﺭﻧﮕﻲ ،

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ

bad jens k shodam

khianat k kardam

belakhare manam yad migiram dorogh begam o hey rang avaz konam


برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

همهٔ رابطهها ,

با جملهٔ : تو با بقیه فرق داری شروع میشه !

با جمله : تو هم مثل بقیه ای تمام میشه ! :|

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:02

تمام سپاسم از آن کسی که که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

کسی که تو حرفاش زیاد میگه " بیخیال کسی که ، بیشتر

از همه فکر و خیال داره ! فقط دیگه حال و حوصله

ی بحث و صحبت نداره ، چون خستس ! "

حالا گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

هی با خودم میگم فرصتی برای تنهایی نیست نیست نیست،هی میگم بیخیال دنیا،
بیخیال این همه تنهایی
اما نه…انگار هرچی بیشتر سکوت کنی دنیا فکر میکنه بیشتر داره
بهت خوش میگذره بیشتر داغونت
میکنه!

همیشه با خودم فکر میکردم من چه تکیه گاه خوبی واسه دیگرونم؛

درددلشون با تو،اشکاشون روی

شونه تو،خندههاشون یا به تو یا بدونه تو(اما نه با تو)،

به لقب با جنبه هم مفتخرت کنن ولی حالا با

خودم فکر میکنم پس خود من باید چه غلطی کنم آخه خدا،

من رو شونه کی گریه کنم من با کی درددل

کنم…مشترک گرامی! تکیه گاه شما فقط ظاهرش بتنی

اما داخلش شن و مواد بنجل دیگست که

احتمالا تو زلزله بعدی کلا نشست میکنه؛دنبال تکیه گاه محکمتری باشید!

خواهش میکنم دیگه زلزله ای نیاد من طاقتش و ندارم

کم کم دیگه زندگیم یه سری تغییراتی خواهد داشت.

نمیدونم تغییر بزرگیه یا کوچیک؛اینجا یه جدایی

اتفاق افتاد عینهو جدایی نادر از سیمین!

ولی با این تفاوت که نه نادر جدایی ما نادر بود نه سیمین ما

سیمین…البته به جدایی ما پفک نمکی هم جایزه نمیدن چه برسه به اسکار!

جدایی که .....

فقط به فکر دنیای بعد این جدایی هستم،خداییش

سخته زندگی رو یه جور دیگه تجربه کردن خیلی سخت.

من نه دلی واسه سوختن به حالم میخوام نه

شونهای که روش گریه کنم؛من عادتمه که

بریزم تو خودمو و بغضم رو قورت بدم…من اشکی ندارم

که بخواد شونه کسی رو خیس کنه!

گلهای از دنیا ندارم به هر حال داره کار

خودشو میکنه؛به قول یکی دنیا خوب بوده ما آدما گند زدیم

توش . فقط یه جمله براش دارم:

به خدا این چیزی که تو سینه منه قلبه !!!!!!!

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند

و چشم هایش را می بندد و می گوید

من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

کی میدونه این مال کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هرکی بگه جایزه داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی قشنگه.........

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات
ميكنه، بدون براش مهمي..

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله

مياد به سمتت، بدون براش عزيزي...

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات

ميكنه، بدون براش قشنگي....

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك

ميريزه، بدون دوستت داره.....

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت

ميكنه، بدون عاشقته.....

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

گاهی اوقات یه تصمیم میگیری . یه راهی رو تو زندگیت انتخاب می کنی .

بعد میری ، میری میری وستای راه تازه یکی یادش میفته که بهت بگه بابا این راهی که میری جاده ش یک طرفه ست . تازه میفهمی که هیچ راه بازگشتی نداری و بعد از اون اطرافیانت یکی یکی تنهات میذارن ..... همشون ....

ادامه میدی بدون کوچکترین توجهی به آدمای دوروبرت ... دوباره میری ولی تنها ....

بعد از کلی وقت و زندگی و ... که واسه ی هدفت گذاشتی به یه دیوار بلند میرسی که روش با خط درشت و قرمزنوشته" بن بست"

بعد تو چیکار میکنی ؟؟؟ چیکار داری که بکنی ؟ فقط میتونی برگردی و پشت سرتو نگا کنی ..... نه راه پیش داری نه پس ...

به این میگن "آخر خط"

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

اي آشنا مي بيني قلبم شكست

باقيمانده محبت را ازمن گرفتند

دنياي احساسم خرابي دلگيري شد

خانه ي دل را گرفت گرد باد ماتم

بر قلب پر دردم نفس تازه اي ندميد

و فرياد دلم در سكوت آواره شد

گرمي محبتي نبود و پرنده اي كه پرواز كرد

و تن سردم به جاي قفس

مرهم نبود و از دردها بي حس گشتم

غريبي غمي كه مهمان دلم شد

باز سكوت ،باز درد

و من همان غريبي، كه بودم

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

دورے به قَصد آزار نَبود

وَگرنَه این هَمه مدت پُشت این پَنجره مُنتَظرَت نمے ماندَمـ

فَراموش کَردَنت کار مَـטּ نَبود وَ نیست

خاموش نمی کُنَمـ هیچ شَمعے را

مَبادا گُم کُنے مَسیر را

وَچه خیال باطِلے تو اَصلا پاے پیش بُگذارے

مَـטּ باخته اَم، مے دانَمـ، تَنها بـاوَر نمیکُنَمـ!

به سَرمـ مے زَنـَد ........ !

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

دنيای اینجا برای من يعني همين ساده حرف زدنهايم

يعني همين نوشتن هایم،گاهي با بغضم و گاهي با اشتياقم

دنياى من كوچك شده در قلبم

در نبض جانم،در نفسهايم

روزهاست ساكن بهشت رویاییم هستم

من به همين بهشت رویاهایم،رضايت مي دهم

همين براي ادامه نفسهایم،قشنگ ترين بهانه است!

آرامش قلب من،در گرو آرامش دنیای درونم است!

پس آرام باش دنياي من

برچسب: نویسنده: ابراهیم مرادی تاريخ: شنبه 25 آذر 1391 ساعت: 21:00

صفحه بندی